روزگارم خوب نیست. (بحث خوب بودن با خوش گذشتن و جذاب بودن متفاوت است! خوب، خوب است حتی اگر سخت یا ناخوش یا دردناک باشد!)
این مطالب را برای خودم می نویسم.
روزگارم خوب نیست. بین خاطره ها و آرزوها افتاده ام. سرگردان. از وقتی دوباره به دانشگاه برگرشته ام اون گرمای مرموز و همیشگی از دلم رفته و دیگه هیچ فرقی (البته نه با این شدت) میان دو موقعیت متفاوت احساس نمی کنم. همیشه بن بست فلسفی که اسیرش بودم را دور می زدم و یا به تأخیرش می انداختم و یا به تخدیرش می سپاردم. ولی الان با دو دو تا چهارتای عقل قدم می زنم. یعنی عقلاً احساس وظیفه می کنم و در فلان کار شرکت می کنم و یا حتی از استادها سوال می پرسم. احساس میکنم مُهر بر دلم زده شده. میشه مذهب تکیه گاه محکمی برام بود ولی انگار ایندفعه خیلی بار گناهانم سنگین شده که روزنه های دلم هم اندود شده.
گناه، خیلی موضوع جالبیه. یعنی انجامش در حین غفلت لذتی شیطانی داره و درک عمق کثافت و زشتی اش در حین آگاهی، لذتی ارزشمند و هشدار دهنده داره. گناه بزرگ من این بود که سر از قلعه زندگی بیرون بردم، اما چیزی ندیدم. ادعای بزرگی است که در مقابل اینهمه بزرگی و عظمت زبان به شکایت و تسلیم باز کنیم و از "بن بست" صحبت کنیم. ولی من کمی بیشتر از اطرافیانم آنرا لمس می کنم و آنقدر تنها هستم و آنقدر این درد دلها بی مشتری که توی وبلاگم می نویسم. با اینکه چشمم کمی ضعیف تر شده و این مانیتور لعنتی هم زق زق توی چشمام سوزن می زنه!
بازی می کنم. لبخند می زنم. کاری با دیگران ندارم. اما برای خودم ادا در می آورم. تقلید کم کم مقلد را مثل الگو می کند. برای خودم ادا در می آورم: ادای آدم های نرمال، ادای دانشجوهای علاقه مند، ادای بنده های خوب خدا، ادای کسانی که به بن بست های فلسفی رسیده اند. حتی ادای وبلاگ نویس ها! شاید به همین دلیل خیلی راحت ده ها جلد از کتاب هایم را به کتابخانه و دانشجوها هدیه کردم. کلی از یادگاری ها را پاک کردم. خیلی از آدم ها را کلاً دیلت کردم. خوبه بار آدم سبک بشه. دانشگاه هم بی ریخت شده. هم فضای امنیتی اش سنگین شده و هم بچه ها دین گریز و زخمی. قدیما چقدر انرژی داشتم! یه شب رزومه فعالیت های فرهنگی خودم توی دانشگاه اینجا را نوشتم. یه ورق آچهار پر شد. خودم را زورکی به خودم یادآوری می کردم. چه میشه کرد؟ باید زندگی را گذراند. حالا که زندگی خودش میگذره بذار منم یه کاری کرده باشم. راحت میشه ازهمه چیز دل کند. راحت میشه تمامش کرد. (واقعاً نمی دانم چه جوری احساس درونی ام را بیان کنم. لا به لای واژه ها دارم سگ دو می زنم که جمله ببندم). فقط یه چیز را خوب می فهمم و اونم چیزایی که قبلاً با همه وجود لمس کرده ام و یقین داشته ام. ملاک فاصله گرفتنم از "خوب" بودن هم فعلاً همان هاست. نوشتم که فقط نوشته باشم. نمی دانم. چیزی بیشتر نمی دانم...
