تبليغاتX
دیوان دیوانه

دیوان دیوانه

زندگی ، یک رسم قدیمی است...

این روزها که می گذرد سالگرد کوچ قیصر شعر ایران است. داشتم کم کم با او انس می گرفتم که «جهان کوچک و مرگ بودش بزرگ» و پر کشید و من تنهایش شدم.

چه زیبا داستان مرگ را برایمان باز گو می کند:

             " داشتم می رفتم

                                   تو صدایم کردی

                                                         برگشتم! "

و چقدر با او همزاد پنداری و دوستی گرفتم وقتی فهمیدم این دردنامه از اوست:

دردهای من / اگر چه مثل درد مردم زمانه نیست / درد مردم زمانه است

مردمی که آستینشان / رنگ کهنه پوستینشان

مردمی که نام هایشان / جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند.

من / اما

تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند...

*******

روحش شاد!

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت   توسط مهدی  | 

در ستایش درد:

بدون درد این دل سرد سرد است * * * چراغ روشن این خانه درد است...

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت   توسط مهدی  | 

روزگارم خوب نیست. (بحث خوب بودن با خوش گذشتن و جذاب بودن متفاوت است! خوب، خوب است حتی اگر سخت یا ناخوش یا دردناک باشد!)

این مطالب را برای خودم می نویسم.

روزگارم خوب نیست. بین خاطره ها و آرزوها افتاده ام. سرگردان. از وقتی دوباره به دانشگاه برگرشته ام اون گرمای مرموز و همیشگی از دلم رفته و دیگه هیچ فرقی (البته نه با این شدت) میان دو موقعیت متفاوت احساس نمی کنم. همیشه بن بست فلسفی که اسیرش بودم را دور می زدم و یا به تأخیرش می انداختم و یا به تخدیرش می سپاردم. ولی الان با دو دو تا چهارتای عقل قدم می زنم. یعنی عقلاً احساس وظیفه می کنم و در فلان کار شرکت می کنم و یا حتی از استادها سوال می پرسم. احساس میکنم مُهر بر دلم زده شده. میشه مذهب تکیه گاه محکمی برام بود ولی انگار ایندفعه خیلی بار گناهانم سنگین شده که روزنه های دلم هم اندود شده.

گناه، خیلی موضوع جالبیه. یعنی انجامش در حین غفلت لذتی شیطانی داره و درک عمق کثافت و زشتی اش در حین آگاهی، لذتی ارزشمند و هشدار دهنده داره. گناه بزرگ من این بود که سر از قلعه زندگی بیرون بردم، اما چیزی ندیدم. ادعای بزرگی است که در مقابل اینهمه بزرگی و عظمت زبان به شکایت و تسلیم باز کنیم و از "بن بست" صحبت کنیم. ولی من کمی بیشتر از اطرافیانم آنرا لمس می کنم و آنقدر تنها هستم و آنقدر این درد دلها بی مشتری که توی وبلاگم می نویسم. با اینکه چشمم کمی ضعیف تر شده و این مانیتور لعنتی هم زق زق توی چشمام سوزن می زنه!

بازی می کنم. لبخند می زنم. کاری با دیگران ندارم. اما برای خودم ادا در می آورم. تقلید کم کم مقلد را مثل الگو می کند. برای خودم ادا در می آورم: ادای آدم های نرمال، ادای دانشجوهای علاقه مند، ادای بنده های خوب خدا، ادای کسانی که به بن بست های فلسفی رسیده اند. حتی ادای وبلاگ نویس ها! شاید به همین دلیل خیلی راحت ده ها جلد از کتاب هایم را به کتابخانه و دانشجوها هدیه کردم. کلی از یادگاری ها را پاک کردم. خیلی از آدم ها را کلاً دیلت کردم. خوبه بار آدم سبک بشه. دانشگاه هم بی ریخت شده. هم فضای امنیتی اش سنگین شده و هم بچه ها دین گریز و زخمی. قدیما چقدر انرژی داشتم! یه شب رزومه فعالیت های فرهنگی خودم توی دانشگاه اینجا را نوشتم. یه ورق آچهار پر شد. خودم را زورکی به خودم یادآوری می کردم. چه میشه کرد؟ باید زندگی را گذراند. حالا که زندگی خودش میگذره بذار منم یه کاری کرده باشم. راحت میشه ازهمه چیز دل کند. راحت میشه تمامش کرد. (واقعاً نمی دانم چه جوری احساس درونی ام را بیان کنم. لا به لای واژه ها دارم سگ دو می زنم که جمله ببندم). فقط یه چیز را خوب می فهمم و اونم چیزایی که قبلاً با همه وجود لمس کرده ام و یقین داشته ام. ملاک فاصله گرفتنم از "خوب" بودن هم فعلاً همان هاست. نوشتم که فقط نوشته باشم. نمی دانم. چیزی بیشتر نمی دانم...

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت   توسط مهدی  | 

مادرم ترشی می اندازد. به قول خودش به یاد خانه قدیم پدری شان. گل کلم و شلغم و موسیر و خیار و هویج و هر جور خوراکی که از دستش بیاد. ریز می کنه و توی سرکه می اندازه. و گاهگاهی برای گل کلم ها و شیشه های ترشی پر از سرکه آواز و شعر می خوانه! شعرهایی بعضاً موزیکال و بی مفهوم. انگار با یه کودک یکساله داره بازی میکنه!! خیلی برام جالبه اینهمه ذوق و هیجان در ۴۸ سالگی!

کاش یه دختر کوچولو داشت...

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط مهدی  | 

در مکتب عمر چون فراتر باشم               آشفته‌ و دل غمین و بی پر باشم

ویران شود آن مدرسه‌ کز اول صبح            من چشم به راه زنگ آخر باشم

شعری بود از عمو رضا یادگار ۷ سال دوستی و ۷ سال دوری!

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت   توسط مهدی  | 

رشد کردیم

چونکه می خواستیم ترک نخوریم

غافل از اینکه

انارهای رسیده

ترک می خورند...

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت   توسط مهدی  | 

"به همین سادگی" دنیای پر احساس و منتظر یک زن، نادیده و مجهول می ماند...

زن ها هم دنیایی دارند. به برادرم گفتم یادم نیست آخرین باری که گفته ام ((دلم گرفته)) کی بود؟! ما (خودم و برادرم و بسیاری از کرمانشاهی ها) قدرت عجیبی داریم در جدی شدن بر روی موضوعی و موشکافی فلسفی آن و اگر حوصله مان سر رفت می پردازیم به مسخره کردن آن موضوع و به شدت به آن همه جدیت و نکات موشکافی شده می خندیم. شاید به همین خاطر است که همه چیز می دانیم و به جایی نمی رسیم. چون علیرغم وجود اینهمه جای خوب شاید اصلاً قرار نیست به جایی برسیم..

دیدن بعضی آدم ها مثل ذکر است. آدم را نوآفرینی می کند. امروز ظهر سری به جناب سرهنگ ایزدی زدم. علیرغم اینکه ساعت ۳ صبح به خاطر مأموریتی مشکل و ناگهانی از خانه بیرون زده بود و پس از آن مستقیم به دفترش آمده بود، با همان لباس عملیات و با لبخندی گرم پذیرای مهمانش بود. یقین بر حق و ابهت شایسته از این مرد می بارد. این را الان که دیگر سربازش نیستم می گویم که چاپلوسی نباشد. فرصت وبگردی هم ندارد! مصداق بارز "ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون" است. اگر برایش کار نمی کردم، فرصت درک بسیاری از آموزه های عملی و اخلاقی یک رزمنده انقلابی ستوده صفات را از دست داده بودم. کاش اینهمه مدعی پنهان شده در پشت سجاده و ریش و چفیه، از این مجاهد نستوه اندکی غیرت و دلسوزی و پشتکار و ایمان یاد می گرفتند. خدا را بر این فرصت پنج ماهه سپاسگزارم!

حرفها را به صبر شب می سپارم. شبنم می شود. می درخشد. بدرود!

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت   توسط مهدی  |